دوستان عزیز...من فعلا به این آدرس کوچ کردم
http://bozicartoon.blogspot.com/
اگر مایل به پیگیری آثار من هستید می توانید به اینجا سر بزنید
سپاس فراوان و درود
بزرگمهر حسین پور
چهارشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۱۱
یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱
تا سن 70 سالگی هرگز پشت در اتاق مسئولی نایستادهام/مصاحبه اختصاصی چلچراغ با عباس کیارستمی
مصاحبه اختصاصی چلچراغ با عباس کیارستمی
• بیمسئولیتی كه وزارت ارشاد در طول این سالها نسبت به كار من داشته...
• تا به حال برای توقیف فیلمم، هرگز به هیچ مقامی مراجعه نكردهام
• اصلا میل به اینكه در این كشور قهرمان باشم، ندارم
- الان كه اینجا نشستیم به تاریخ 12 مهر سال 1390، شما از اتفاقاتی که در تمام روزهای زندگیتان برایتان افتاده و زندگیای كه دارید، راضی هستید یا نه؟
بله.
- و از اول، همین مسیر را میخواستید؟
بدون اینكه فكر كنم، پرسیدید راضی هستی و گفتم بله. ولی از اول فكر نمیكردم كه چه مسیری را میروم و اصلا باید چه مسیری را بروم. ولی الان هم نارضایتی نسبت به آنچه اتفاق افتاده و مسیری كه آمدم، ندارم.
- یعنی هیچ وقت مسیری و هدفی در ذهن نداشتید که برایش برنامهریزی کند؟
نه، اصلا آدم برنامهریزی نیستم. نمیتوانم بگویم بدون برنامهریزی میشود زندگی و كار كرد، اما برنامهریزیهایم هیچكدام برای زمان طولانی و هدفهای دراز مدت نبوده. فقط برای انجام یك كاری بوده كه فكر میكردم باید انجام بدهم و زمانها هم خیلی كوتاه. طبعا برای فیلمهای سینمایی زمان بیشتری برای نوشتن یك فیلمنامه لازم است. اما مجموعا برنامهریزیهای درازمدت ندارم.
- یكجایی خواندم كه شما در دهه 40، در یك شركت نقاشی دیواری كار كردید و بعد وارد یك دفتر فیلمسازی شدید و بعد هم كه دانشگاه و دیگر شروع فعالیت حرفهای، این درست است؟
تقریبا درست است.
- خب، آن زمان كه شروع به كار كردید، فكر میكردید كه یك روزی عباس كیارستمی باشید كه نام مهمی در سینمای ایران دارد و در كنار آن فعالیت سینماییاش، كارهای مهم و بزرگ دیگری هم انجام داده؟
این مسیری كه میگویید، آرام آرام طی شده است. از این دفتر به آن دفتر رفتن یا از یك حرفه به حرفه دیگر رفتن، هیچ كدام برنامهریزی شده نبوده. و اینكه آیا میدانستم كه عباس كیارستمی میشوم؟! خب من هركسی بودم، به هرحال عباس كیارستمی بودم و هیچكس نمیتواند این اسم را از من پس بگیرد. از همان روزی كه این اسم را در شناسنامه به من دادند، تا پایان عمرم همراه من است. اما اگر موفقیتهایی در طی این سالها همراه این اسم بوده، به نظرم نتیجه مجموعه كارهایی است كه انجام شده و باید بگویم زیاد به من مربوط نیست. یعنی یك خطی است كه به موازات زندگی حرفهای و كاری من كار خودش را انجام داده و من هم همانطور كه گفتم در ساختن این نام آنطور كه شما به آن اشاره كردید، نقشی ندارم. غرض ساختن اسمی نبوده، غرض زندگی روزمره بوده. اما الان تحلیلم این است كه این زندگی روزمره به دلیل بیقراریهای دائمی كه داشتم، من را وادار كرده كه مدام كاركنم و نسبت به آدمهایی كه اطراف خودم میبینم كمتر استراحت كنم به خصوص الان كه وقت استراحت من است، اما متاسفانه از مواقع دیگر فشار كاریام بیشتر است.
- چرا؟
اینكه میگویم متاسفانه، به خاطر همین است. به خاطر اینكه نمیتوانم جلوی آن را بگیرم. میدانم نباید كار كنم، ولی... یك شعرگونهای بود توی دفتراول یا دوم كه نوشته بودم: «نمیدانم شاكی باشم یا ممنون، از كسی كه به من لم دادن را نیاموخت.» هنوز هم این حس را دارم و اصلا نمیدانم كه این اسم به چه دردم میخورد. به زعم خیلیها ممكن است كه من به یك سلبیریتی تبدیل شده باشم و حالا از امكاناتم و از این اسمی كه ساخته شده، نهایت استفاده را میبرم. ولی واقعیتش این است كه وقتی از در این خانه انتهای بنبست قائم وارد میشوم، سلبیریتی توی میدان زر هم نمیآید چه برسد به این خانه. و هیچ كجای زندگی من نشانهای از اینكه من از این سلبیریتی استفاده میكنم، نیست. بنابراین حالا یك بار دیگر میتوانم به «نمیدانم شاكی باشم یا ممنون، از كسی كه به من لمدادن نیاموخت» جواب بدهم و بگویم؛ شاكی هستم. برای اینكه لمدادن چیز بدی نیست برای كسانی كه شانس استفاده از امكاناتشان را به دلیل این نامی كه به آن اشاره كردید، دارند. ولی من این شانس را ندارم و چون این شانس را ندارم، از اتفاقاتی كه افتاده ناراضی نیستم، اما خیلی هم دلچسب نیست.
- این بیقراری از كجا میآید، چرا نمیتوانید لم بدهید؟
این بیقراری ذاتی است. به من ربطی ندارد. در قیاس با خانواده پنج نفری (میدانید همه چیز در گرو شرایط زیست است. بنابراین بهترین شكل قیاس شما، حتی با همسن و سالهای خودتان نیست. با خانواده و اعضای خانواده است)، تنها آدم بیقرار در كودكی بودم. تنها آدمی بودم كه از همه كمتر میخوابیدم، حتی در كودكی. بنابراین بیقراری با من به دنیا آمده. چیزی نبوده كه بعدها در اثر اتفاقی در زندگی من حادث شده باشد. بیقرار زاییده شدم. به همین دلیل هم كارهایم ناشی از بیقراری است و دنبال هیچ علت روشنی نمیگردم و آنقدر برایم قطعی است كه لزومی برای پیدا كردن دلیل آن نمیبینم. در قیاس با اعضای خانوادهام كه در یك شرایط اقتصادی، فرهنگی و... رشد كردیم، آنها همه حالشان از من بهتر است. همه لم دادن را بلدند، اما من بلد نیستم.
- و به این فكر میكنید كه كاش شما هم شبیه بقیه اعضای خانوادهتان بودید؟
كلمه «كاش» را سالهاست كه در زندگیام استفاده نكردم، اعتقادی هم به آن ندارم. آدمیزاد همانطوری كه خلق شده، خلق شده؛ كاری هم نمیشود كرد و دست به تركیبش هم نمیشود زد. آنها اینطوری هستند، من هم اینطوری. امیدوارم آنها فكر نكنند كه كاش شبیه من زندگی میكردند. اگر آنها این فكر را نكنند، من راضیتر هستم. چون من نمیتوانم فكر كنم كه كاش شبیه آنها بودم.
- شما در شرایطی كارتان را شروع كردید و ادامه دادید كه شرایط عجیبی بود؛ شروع كار در سینمای قبل از انقلاب كه آمدید و طرح نو درانداختید و بعد از آنهم انقلاب و... اما یك اتفاق عجیب در كارنامه شماست، شما تنها سینماگری هستید كه این همه تغییر و اتفاق تاثیری روی مسیرش نداشته و فقط از اتفاقها به نفع كار خودتان استفاده كردید. مثل فیلم «قضیه شكل اول، شكل دوم» كه وقتی انقلاب شد، تصمیم گرفتید كه تغییرش بدهید...
والا من از اول بحث هم گفتم، من اهل برنامهریزی و اهل سیاستهای دراز مدت و كوتاه مدت نیستم و خیلی بدوی فكر میكنم و بدوی زندگی میكنم. اما درباره این سوال كه چرا اول فیلم...چی بود اسمش؟
- «قضیه شكل اول، شكل دوم».
بله، فیلم «قضیه شكل اول، شكل دوم» و چرا بعد «خانه دوست کجاست؟» را ساختم و بعد «مشق شب» را و اینها چه ربطی به هم دارند؛ به نظرم این كار منتقد و تحلیلگر است و امكان ندارد كه شباهتهای فوقالعاده بین این فیلمها نباشد. یعنی من نمیتوانم فكر كنم كه من یكمرتبه یك فیلمی ساختم که نسبت به فیلم قبلیام متفاوت است. یا مثلا فیلم قبلیام با فیلم الانم فرق دارد یا فیلم الانم با فیلم بعدیام خیلی متفاوت است و یا اینها هركدام براساس شرایط روز ساخته شدند. هیچ كدام از اینها نبوده. آن چیزی كه مرا در آن لحظه متاثر كرده، همان را كار كردم. اما شباهت فیلمهایم را همیشه بعد از ساخت دیدهام و با اینکه خودم منتقد نیستم، خیلی خوب میدانم كه چه شباهتی بین فیلمهایم است و چرا اینها ادامه همدیگر هستند و چرا از یك سازنده بیرون میآیند. اگر تماشاگرش نمیتواند این شباهت را پیدا كند، دلیلش این است كه دقیق نگاه نمیكند. قرار هم نیست كه دقیق نگاه كند، چون این كار منتقد ورزیده است كه متاسفانه به ندرت با این منتقدها روبهرو شدهایم. فیلم «مشق شب» به نظرم ادامه فیلم (نمیدانم قبلش بود یا بعدش) ادامه فیلم «خانه دوست کجاست؟» است. فیلم «خانه دوست کجاست؟» اصلا متفاوت از «قضیه شكل اول، شکل دوم» نیست. اینها همه یك ریشه دارد. من در همین خانه با بچههای خودم زندگی میكردم و اول فیلم «مشق شب» هم گفتم، فیلم را متاثر از زندگی پسر خودم ساختم. من رفتم كه برای خودم پاسخی پیدا كنم. یك سوال جامعی بود كه پاسخش را به این سادگی نمیشد داد. حتی فكر میكنم «مشق شب» هم نتوانست پاسخ صریح و دقیقی به یك معضل آموزشی در آن روزها بدهد و هنوز هم نتوانستند كه این پاسخ را بدهند. هیچكدام از فیلمهایم متفاوت با بقیه نیست، چون یك فصل مشترك دارند كه شبیه یك نخ تسبیح بین آنها حركت میكرده و هیچكدامِ این فیلمها ناگهانی اتفاق نیفتاده است.
- یعنی هنوز همان دغدغههای «مشق شب» را دارید؟
نه. دفعه پیش كه در هواپیما بودم، دو سه تا بچه هم همسفرم بودند. اگر قبلا بود، حتما نگاهشان میكردم و لذت میبردم و تعقیب میكردم و حتما یك بار و نتیجهای هم برایم داشت. اما این دفعه صندلی بیزینس خودم را ترك كردم، چون دیگر تحملش را ندارم. چون بعد از 20 سال كاركردن با بچهها و آن دوره و آن تجربه، الان دیگر در رستورانی بروم كه یك بچه باشد، از آنجا بیرون میروم.
- واقعا؟
به همین سادگی. الان بعضیها میگویند چرا دیگر درباره بچهها فیلم نمیسازی؟ میگویم نمیتوانم. من پر شدهام از این قضیه. من فقط جواب خودم را میدهم و اصلا هم با مسائل بچهها دیگر كاری ندارم. شاید سیاست ایجاب كند كه آنقدر با صراحت همچین حرف وحشتناكی را نزنم، اما بچهها دیگر به من مربوط نیستند. من یك واحدی را پاس كردم. اما حالا این بچگی یكجایی هست، در كودكی خودم است. مسائل بچهها دیگر مسئله من نیست.
- و برای همین هم سراغ داستانهای تازه رفتید؟ داستان «كپی برابر اصل» و همین فیلم تازه كه قرار است یك عاشقانه باشد؟
بله، برای همین هم الان فیلم بزرگسال میسازم. الان میخواهم یك فیلم در ژاپن بسازم. اما یك مشكلی هم هست؛ من نمیدانم چطور این دیالوگهایی را كه مینویسم منتقل كنم. قبل از شروع كار، فكر میكردم با حرفهایها كار میكنم و دیالوگها را میدهم و آنها حفظ میكنند و بازی میکنند و براساس تجربهام در دو فیلم قبلی، مراقبم كه ببینم دیالوگها را درست ادا میكنند یا نه. اما چطور میتوانم بفهمم كه یك ژاپنی، دیالوگی را كه من گفتم درست ادا میكند؟! در حالی كه حالا من باید شكل بازیگیری و شكل توضیح را هم به كسی واگذار کنم كه حرفهای من را ترجمه میكند. چطور میتوانم از طریق یك واسطه كارگردانی كنم؟... اما چرا خودم را به همچین ورطهای میاندازم (اینها ورطه است. اینها برد ندارد، اما باختش خیلی بزرگ است)، شاید تمام اینها از بیرون حساب شده به نظر برسد، اما من یكجورهایی پرتاب شدم؛ از دنیای بچهها به فیلمهای بلند. از فیلمهای بلندی كه به زبان فارسی و با آدمهای دوروبرخودم ساختم، به دنیای فیلمهای بلند با آدمهای دیگر جهان.
- چرا پرتاب شدید؟!
نمی دانم... به دلایل زیادی که واقعا مسئله فقط مسئله ارشاد نبوده. مسئله مجوز هم نیست. مسئله نمیخواهم بگویم «ناسپاسی» (چون چه سپاسی!)، این بیمسئولیتی كه وزارت ارشاد در طول این سالها نسبت به كار من و یك نوع كار شبیه كار من نشان داد، نیست. مسئله من اینها نیست. من میتوانم دیالوگ به زبان فارسی بنویسم، اما نمیتوانم فكر كنم كه از چه کسی میخواهم كه این دیالوگ را بگوید. فاصله بین من و دیگران افتاده است و این فاصله من را به این ورطه میاندازد كه بروم و فیلمم را در ژاپن بسازم. دیگر میل تجربه كردن و یا سن تجربهكردن هم ندارم. دلیلی هم برای تجربهكردن ندارم و دلیلی هم برای ریسك ندارم. اصلا چیزی قرار نیست به دست بیاورم كه متحمل این دشواری و سختی شوم. اما فكر میكنم كه دیگر حتی بیان صریح و سلیس حسهای درونی خودم از طریق زبان خودم به زبان دیگر هم برایم سخت است. حتی نمیخواهم كسی به نمایندگی از من آنها را تكرار كند.
- این اتفاق چطور افتاده؟
این مجموعه اتفاقاتی است كه به هرحال افتاده است و نمیخواهم درباره آنها فكر كنم. چون همانطور كه اول مصاحبه هم گفتم، ناراضی نیستم. یا لااقل میتوانم بگویم كه ناراضیتر از قبل نیستم.
- قبلا ناراضی بودید؟
نمیدانم، اگر اسمش ناراضی است، نه، قبول كردم كه كار اینطوری است. اما الان به نظرم هركاری كه میكنم، دیگر نمیتوانم واژه تجربه را درباره آن استفاده كنم و به نظرم بیشتر تنبیه است. نمیدانم چرا خودم را تنبیه میكنم، بابت كارهایی كه اصلا ضرورتی برای انجامش وجود ندارد. الان اگر زیرزمین خانه من را نگاه كنید، تا سقف عكسهای بزرگی كه عكس نمیتوانم بگویم «آرت ورك» است، چیده شده و یكجا اینها را عرضه نمیكنم. چون جای آنها دیگر در گالری نیست، موزه است، اما عرضه نمیكنم.
- چرا؟
چطوری این كار را بكنم. تجربه خیلی تلخی درباره عرضه این كارها داشتم كه آنقدر تلخ است كه نمیخواهم درباره آن حرف بزنم.
- و این تجربهها شما را خسته كرده؟!
بله... اما ببین خستگی نیست. ناامیدی هم نیست. چون اگر خستگی و ناامیدی بود، دیگر كار هم نمیكردم. اما میدانم كه این راه كه میروم، نمیتوانم بگویم به تركستان است، اما به توكیو است. اما تعریفی از توكیو ندارم و ممكن است شباهتی بین توكیو و تركستان هم باشد. به هرحال حالا كه دارم كارم را میكنم.
- شرایط ایدهآل كاری برای عباس كیارستمی چیست؟
همین كه الان است.
- واقعا؟!
ممكن است فكر كنی كه من دچار تضاد هستم. ولی اول باید فكر كنم كه چه چیزی خوب است، كه بعد به این فكر كنم كه نیست. همین كه الان است، خوب است. نمیتوانم فكر كنم كه از این بهتر چه چیزی میشد. خودم شرایطم خیلی خوب است، بدون شك اگر الان از وزارت ارشاد مجوز بخواهم، به من مجوز میدهند. حالا ممكن است فیلمم نمایش داده نشود، اما آنهایی كه بخواهند ببینند، مثل همانهایی كه تا الان فیلمهای من را دیدهاند، میبینند. یعنی هیچ شرایط بدی ندارم. جزو شرایط خوبم هم این است كه تا این سن 70 سالگی هرگز پشت در اتاق كسی نایستادهام. از اول تا به حال. این یك موهبت الهی است. نمیتوانم بگویم در شرایط ما، یك قدرت بشری است، نه. یك موهبت الهی است كه تو «نه» نشنیدی و تا به حال پشت در اتاق كسی نایستادی. بنابراین چطور میتوانم بگویم این شرایط ایدهآل نیست؟! این شرایط ایدهآل است. من چه شرایطی بهتر از این میخواهم؟! من اگر الان زنگ بزنم به یكی از تهیهكنندگان و بگویم میخواهم یك فیلم بسازم و فقط عنوانش را به آنها بگویم، مثلا بگویم اسمش «صد» است، صدتا تهیهكننده داریم كه جواب مثبت میدهند، بدون اینكه فیلمنامه من را بخوانند. خب من چطور میتوانم از شرایطم ناراضی باشم. این ایدهآلِ ایدهآل است. من تا به حال برای توقیف فیلمم، هرگز به هیچ مقامی مراجعه نكردهام. از این ایدهآلتر چه میخواهم؟! زندگیام هم به همین خوبی چرخیده است. اما خوشحالی پشتش نیست. یعنی وقتی این مسیر طولانی را میروم و آنجا در جمع ژاپنیها تنها ایرانی هستم كه فیلم میسازم و وقتی بعضی از كارگردانان ژاپنی به دیدنم میآیند و حالا خوشامد میگویند، احساس خوبی ندارم از اینكه سرسفره آنها رفتهام. احساس خوبی ندارم از اینكه در یك كشوری به جز كشور خودم فیلم میسازم. اما تمام اینها را به گردن وزارت ارشاد نمیاندازم.
- پس گردن كیست؟
همه شرایط اجتماعی ما این قضیه را میسازد. من خیلی اهل ریسك نیستم. كسانی كه من را میشناسند، ندیدهاند كه این منحنی من بالا و پایین زیاد داشته باشد. همیشه مونوتن و آرام كار میكنم. ولی چطور میشود كه حالا من ناگهانی، این همه راه بروم و یكجای دیگری فیلم كار كنم؟ این برای من هم علامت سوال است. من برای چه اینهمه راه میروم تا آنجا كار كنم؟
- یعنی برای شما هم به اندازه همه ما كه...
به اندازه شماها نمیدانم، باور كنید كه نمیدانم. اگر بخواهم پیدا كنم، ذره ذره، شاید دلیلش را پیدا كنم.
- سال پیش، فیلم «قضیه شكل اول، شكل دوم» شما در فضای مجازی پخش شد. تعداد بازدیدكنندگانش خیلی بالا بود و باورتان میشود اگر برای شما تعریف كنم كه یك جمعه بعدازظهر در كافهای در رشت، فیلم شما در برنامه نمایش فیلم یك كافه بود و جوانهای زیادی برای تماشای فیلم آمده بودند و بعد هم درباره آن بحث كردند. اینها را تعریف كردم كه بگویم بچههای این نسل دوست دارند كه فیلمهای شما را ببینند، قبل از اكرانِ جهانی، فیلمِ شما ببینند...
ببین این اول و دوم ندارد. چطور میتوانیم بگوییم كه چه كسی اول سهیم است. عین این قضیهای را كه شما میگویید، یك نفر دیگر هم برایم خارج از ایران تعریف كرد. میگفت، رفتیم بلیت گرفتیم فیلم ببینیم، چون خیلی باران میآمد. من و شوهرم نشستیم و فیلم شروع شد و دیدیم كه روی تیتراژ، اسمِ عباس كیارستمی آمد. آنقدر احساس غرور پیدا كردم و چه و چه و... خب، ببین اول و دومی نداریم. هركس فیلمی را میبیند و ارتباط برقرار میكند و احساس خوبی از اینكه یك ایرانی این فیلم را ساخته پیدا میكند، آن اول است. شخص دیگری كه داخل كشور ماست، همسایه ماست، اما میل ندارد فیلم من را ببیند، كتاب من را بخواند و نه اصلا من را به عنوان یك فیلمساز شناسایی كند، چطوری میتوانم بگویم كجای این اتفاق ایستاده است. این اول و دوم ندارد. همان بچههایی كه در رشت هستند، فقط فیلم من را نگاه نمیكنند، از آلمادوار هم فیلم بیاید، میبینند، تارانتینو را هم نگاه میكنند، اسكورسیزی را هم میبینند و... سینما یك هنر یونیورسال است. هر كس، هرجایی كار كند، مهم نیست. مهم این است كه فیلمش دیده شود. اگر شما میآمدید پیش من و میگفتید كه چرا دیگر كار نمیكنید و بچهها دلشان میخواهد كه از كارگردان «قضیه شكل اول، شكل دوم» كار ببینند، میتوانستم بگویم بله، من متاسفم. اما الان نمیتوانم این را بگویم. چون من كار میكنم. فیلمهایم زیرنویس میشوند، به همان اندازهای كه بچهها فیلمهای آنها را میفهمند، فیلم من را هم میفهمند. من راهی ندارم، من این را انتخاب نكردم و دلم میخواهد به این نكته برگردم كه فیلم كاركردن من خارج از ایران انتخاب من نیست. مجموع عواملی است كه دست به دست هم داده و الان من را ایزوله كرده است. من در جمع با خانواده سینماگرها هم التهاب دارم. غریبهام انگار، شبیه یك زنی كه از كوچه برلن رد شود (آن موقعها، حالا كه نمیدانم چطوری است). احساس غریبگی شدید دارم و نمیدانم چطوری، اما این ذره ذره اتفاق افتاده است. این را میخواهم بگویم كه به آنها حق نمیدهم كه از من سوال كنند ما دلمان میخواهد اول فیلم تو را ببینیم. من میگویم خیلی خب، من فیلمم را میآورم اول اینجا پخش میكنم. اما این به این معنا نیست كه فیلم به زبان من باشد، هرچند که خودم هم احساس رضایت ندارم از اینكه فیلمم به زبان دیگر باشد.
- وقتی «قضیه شكل اول، شكل دوم» را میبینیم و با كارگردانی روبهروییم كه 30 سال پیش چنین فیلمی ساخته، با خودمان فكر میكنیم كه اگر الان عباس كیارستمی میخواست درباره این روزهای سال 90 فیلم بسازد، چه فیلمی میساخت و چه حرفهایی میزد. اگر شما امروز فیلمی در ایران میساختید، حرفهایی داشت كه قاعدتا الان در فیلمی كه میخواهید در ژاپن بسازید نیست.
دقیقا، این فیلم آن حرفها را ندارد. اما هیچ آدمی در هیچجای دنیا نمیتواند برای فیلمسازش تعیین تكلیف كند كه من الان دلم میخواهد تو این فیلم را بسازی. چون كار حسیتر از آن است كه ما درباره آن فرمایشی اقدام كنیم. یا مثلا من الان بگویم، بهتر است امسال تولید ما پیاز باشد، برای اینكه همشهریهای ما در سال گذشته از كمبود پیاز رنجیدند. من كه بیزینسمن نیستم، تاجر نیستم كه جنسهایی را وارد كنم كه مشتری به آن احتیاج دارد. من چیزی را میسازم كه خودم به آن احتیاج دارم. ممكن است این موضوعی كه الان كار میكنم در صدر لیست من نباشد، اما همین كه كار میكنم، كافی است. من نمیتوانم آن چیزی را كه در صدر لیستم است، كار كنم، اما میروم سراغ آن چیزی كه در فهرستم هست و در خانه پایینتری است. من الان آنچیزی را كه اینجا دلم میخواهد كار كنم، نمیتوانم انجام بدهم و ترجیح هم میدهم كه انجام ندهم تا اینكه یك شیر بییال و دم و اشكم بسازم و این را تحویل بدهم و خودم هم احساس غرور كنم كه مثلا یك فیلم سیاسی ساختم و تماشاگرم را هم تحمیق كنم. در شرایط اجتماعی الان، هر آدمی بیشتر از هنرمندان، وظیفة یك آدمِ اجتماعی بودن و اعتراض اجتماعی داشتن را به عهده دارد و آن را یكجورایی نشان میدهد. فقط فیلمسازان نیستند كه تریبون دارند، همه تریبون دارند و همه واكنش نشان میدهند. وقتی این صبوری را در آدمها میبینی، این را بیشتر و بیشتر از یك هنرمند انتظار داشته باشید كه وقتی نمیتواند تاثرات اجتماعی و چیزهایی را كه میبیند داد بزند، خب داد نزند. مثل همان آدمهایی كه دیگر داد نمیزنند و میبینیم كه داد نمیزنند. یك فیلم توقیفی، نه منِ فیلمساز را راضی میكند و نه شما را. یا یك فیلمی كه تمام حرفهای تو را سانسور میكنند. یك كتاب شعر میدهی، هیچ چیزی ندارد، اما شعرش را حذف میكنند و هیچ كاری هم نمیتوانی بكنی. من الان یك مجموعه شعر تازه برای مجوز دادهام، یك بیت بوده: «نوشیدن شراب با لیوان یكبار مصرف». این را خط زدهاند. من هم نفهمیدم كه لیوان یكبار مصرف چه اشكالی دارد، چون شراب كه اینهمه در شعرها است. برای همین وقتی این بیرون میآید، هیچ كاری نمیشود كرد. الان در مجموعِ شعرهای من این غایب هست، حالا مهم نیست كه این غایب است، ولی مهم این است كه قدرت را باید شناسایی كرد. من میدانم كه این توان را دارند كه هرچیزی را دوست ندارند، بیرون بگذارند و من هم تا به حال اجازه ندادم یك فریم از فیلمهایم، بیرون گذاشته شود. چرا این را به عنوان یك پرنسیپ و اصول نگاه نمیكنیم. من پشت در اتاق كسی نمیایستم، این را اول به حرمت انسانی و بعد به حرمت فیلمسازی انجام نمیدهم. برای همین فیلمی كه توقیف شود یا فیلمی كه سانسور شود هم نمیسازم. برای رفع توقیف هم رشوه نمیدهم و اصلا هم میل به اینكه در این كشور قهرمان باشم، ندارم. ما بسیار از قهرمانها آسیب دیدهایم و یك فیلمساز قطعا قهرمان نیست.
- الان اگر بخواهید در ایران فیلم بسازید، چه میسازید؟
متاسفانه یك قصه بیشتر برای ایران ندارم. یك قصهای كه قرار بود در گنبد كار كنم؛ آن تنها قصة مربوط به اینجاست. اما دهها قصه دارم كه همه خارج از اینجا میگذرند و اینجا نمیشود بسازم. این هم به این معنا نیست كه من دلم میخواهد مثلا فیلمی بسازم كه صحنه داشته باشد یا... چون آدمی نیستم كه از امكاناتی كه در خارج به من میدهند، برای رفع كمپلكسهایم استفاده كنم. من فیلم را با اصول شخصی خودم میسازم، همچنان كه فیلمهای قبل از انقلابم هم هیچ تفاوتی با فیلمهای بعد از انقلابم ندارد. اصلا در فیلمهای من معلوم نیست كه كی انقلاب اتفاق افتاده. نه به این معنا كه من به انقلاب معتقد نیستم، چون من در ذات خودم یك انقلابی قدیمی بودم. من روسری را به عنوان یك قانون اجتماعی پذیرفتهام و در فیلمهایم اگر زنی روسری دارد، خارج از چهاردیواری است. من تمام اصول خودم را همچنان رعایت كردم و تحت تاثیر شرایط بیرونی قرار نگرفتهام و هیچ چیزی را كه به باورم نمینشیند، به عنوان یك قانون نپذیرفتهام. اینها كارهایی است كه كردهام. شما نباید یك آدم را از كارهایی كه كرده قضاوت كنید. به كارهای نكرده هم میشود به عنوان یك اتفاق انجام شده، نگاه كرد و از آن متاثر شد. برای شما گفتم، من از دنیای بچههایم بیرون آمدم، باورهایم عوض شده، معنای آدمها برایم عوض شده، معنای حكومت برایم عوض شده. الان به جمهوری اسلامی آنطوری نگاه نمیكنم كه سال 57 نگاه میكردم. اصلا به همه حكومتها به شكل دیگری نگاه میكنم. و طبیعتا وقتی درباره اینها نمیتوانیم حرف بزنیم، خب حرف نمیزنیم و خود همین حرف نزدن یك پیام است.
- مثل نایستادن پشت درهای ارشاد؟
من هیچ جا هیچ رشوهای ندادم. با هیچكس، هیچ مسالمتی نكردم؛ چه در زمینه زندگی هنریام، چه در زندگی شخصیام. تجرد خودم را در همه زمینهها، خوشبختانه یا بدبختانه حفظ كردهام. و هیچكس هم سود و زیانش را جز خودم نمیپردازد.
- حالا آن احساس غریبگی در جمع سینماییها، فقط مربوط به سینماگرهاست یا كلیتر است؟
نه، خیلی كلیتر است. به خیلی از سوالات مطرح نشده نمیتوانم جواب بدهم. به خیلی از نگاهها نمیتوانم پاسخ بدهم. به خیلی از... نمیدانم. ببین همین مجلهای كه شما جلوی من گذاشتید، عكس سهراب است. چطوری ما میتوانیم پرسونالیته آدمها را نادیده بگیریم. چطور میتوانیم بگوییم كاش سهراب شبیه شاملو بود. یا بگوییم كه چرا سهراب شبیه شاملو شعر نگفت یا شبیه او زندگی نكرد. سهراب و شاملو در یك زمان بودند و از همان چیزهایی متاثر میشدند كه یكدیگر را متاثر میكرد. اما سهراب راه خودش را رفت و شاملو هم راه خودش را. اما تاریخ ادبیات، تاریخ اجتماعی و تاریخ سیاسی، بعدها میتواند منهای شعر، درباره این دو نفر قضاوت كند و این كه واكنشها چه چیزهایی را در پی داشت. ما كه نمیتوانیم واقعیتهای فردی را نادیده بگیریم. من اگر دو ماه با یك گروه ژاپنی غریبه زمان خوبی را میگذرانم، شاید به این خاطر است كه میدانم نباید باید با اینها قاطی شوم و بعد از دوماه، وقتی پلان آخر را گرفتیم، آنها عادتی به روبوسی و بغل كردن ندارند و خم میشوند مقابل همدیگر و من هم اگر شكم گندهام اجازه دهد، خم میشوم و بعد هم آنجا را ترك میكنم. و بعد دیگر اینها بارشان روی دوش من نیست و بار من هم روی دوش آنها نیست. واقعیت این است که من آدم مجردی هستم و روزبهروز هم ایزوله میشوم.
- اما با توجه به کارهایی که در این سالها برای سینماگران کردید، مثل نشست خبری فیلمتان در جشنواره کن یا طراحی پوستر برای فیلم «یه حبه قند» و یا کارگردانی سکانس پایانی «عیار 14» و... اینطور به نظر میآید که رفاقت برایتان مهم است.
تعریف رفاقت در ذهن هرکسی متفاوت است. برای همین به طور کلی نمیتوانم با این حرف شما موافق باشم. رفاقت، ریشهاش از رفق است و رفق هم یعنی مراعات. اگر اینطور بگوییم و رفاقت را لوطیگری و از خودگذشتگی تعریف نکنیم، به معنای واقعی رفق تعریف کنیم، میتوانم بگویم بسیار برای من اهمیت دارد.
- خب پس آن کارهایی که کردید، چه اسمی دارد؟
اگر کسی چیزی از من بخواهد و شرایطش را داشته باشم، انجامش میدهم. این را اینطوری بهتر میتوانیم تعریف کنیم تا اینکه بگوییم، من رفاقت میکنم. من آقای پرویز شهبازی را از تاریخ گرفتن این عکس، فکر کنم دیگر ندیدم. این چه نوع رفاقتی است که ما دیگر از هم خبر نداشته باشیم. یا من با کارگردان «یه حبه قند» تلفنی صحبت کردم، یک آقای دیگری قبلش گفته بود که او دوست دارد پوستر فیلمش را بکشم. من هم فکر کردم کار من را شاید قبول دارد و پوستر کشیدن هم از آن کارهایی است که من دوست دارم. یعنی هربار اگر کسی به من بگوید این پوستر را برای من کار کن و بدانم دلیلی پشتش است، قبول میکنم. در همین حد. اما نمیدانم این معنایش چیست، رفاقت نیست. من میتوانم بگویم آره من مراعات همکارانم، همسایههایم، دوستانم و... را بیشتر از دیگران میکنم. به همین دلیل با همه رفیقم.
پنجشنبه ۱۱ اوت ۲۰۱۱
گوساله تمام تا شاید وقتی دیگر
دوستان عزیز،گوساله تمام شد و به کتابی روانه ی تاریخ شد.شاید روزی...نه چندان دور،با خبر خوشی از پدربزرگ ادامه اش دهم.اما فعلا تا رسیدن آن زمان در این وبلاگ آثار دیگرم را به نمایش میگذارم.ارادتمند.بزرگمهر
چهارشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۱۰
یکشنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۰
اشتراک در:
پیامها (Atom)




